هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم ![]()
یا حتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
اونقدر ظریفی که با یه نگاه هرزه میشکنی ![]()
اما تو خلوت خودت آره فقط مال منی ![]()

|
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم یا حتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم اونقدر ظریفی که با یه نگاه هرزه میشکنی اما تو خلوت خودت آره فقط مال منی
+ نوشته شده توسط صابر رجبی در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 و ساعت
16:28 |
از عشق مي نويسم از وصل و از فراقش از گريه هاي خاموش اندوه و درد و داغش از او چون شقايق با ياس هم نفس بود مانند يك كبوتر دلگير از قفس بود از او كه با نگاهش آغاز شد ترانه مي ريخت بر دل من صد شعر عاشقانه مثل نسيم يك شب از خواب من گذر كرد مانند يك ستاره تا آسمان سفركرد + نوشته شده توسط صابر رجبی در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 و ساعت
16:3 |
تو اولين عشق منو آخرين عشق من تويي
نرو منو تنها نذار كه سر نوشت من تويي هرگز نمي شد باورم از جدايي حرف بزني تو زندگي بعد خدا تو خداي عشق مني دوست دارررررررررررم به خدا تا بي نهايت به عشق تو به رو يه تو ديگه دل كرده عادت به تو محتاجم من مثله ظلمت به روشني اخه با اين ظلمت دل عاشق رو مي شكني عشق من با من باش اشكامو دامن باش تا كه دنيا دنيا ست دل به عشقم بسپار منو تنها نگذار كه دل من تنهاست دوست داررررررم به خدا تا بي نهايت به عشق تو به رويه تو ديگه دل كرده عادت + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:24 |
هرگز نفهمیدی: + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:7 |
هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست که دوستت دارد + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:6 |
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چندوقتیست که هر شب به تو می اندیشم به تو اری به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور به همان سایه همانوهم همان تصویری که سراغش را از شعر خودم میگیری به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیویه فهماندن منظور به هم به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه سنگین سکوت شبهی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش آه ! ای خواب گرانسنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش آی بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه این قدر یکیست؟ حتم دارم که تویی آن شبه آینه پوش عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشا گه این خیل تماشا شده است آن الفبلای دبستانی دلخواه تویی عشق من ! آن شبح شاد شبان گاه تویی + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:6 |
عشق یعنی :
مستی و دیوانگی با جهان بیگانگی شب نخفتن تا سحر سجدهها با چشم تر عشق یعنی: سربه دار اویختن اشک حسرت ریختن در جهان رسوا شدن مست و بی پروا شدن عشق یعنی: دیده بر در دوختن در فر آتش سوختن سوختن یا ساختن زندگی را باختن انتظار و انتظار هرچه بینی عکس یار + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:5 |
فراموشم نخواهی کرد
زمانی سر به زیر افکنده می ایی و آنگه دستهایت را برایم باز میداری و... می گویی: خطا کردم جفا کردم ولی هرگز نمی دانی که من دیگر نخاهم این پشیمانی!... + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:4 |
او...
تمام مردم شهر میدانند... هر روز عده ای بسوزانند خود را... و من... هر لحظه در اتش می سوزم... بی آنکه کسی بداند... + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:3 |
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان نگردان الهی کیفرت را می پذیرم که از تو ذات خود را پس بگیرم + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:2 |
آدم یه روز دنیا میاد
یه روزم از دنیا میره آدم که عاشق نباشه تنها میاد تنها میره + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:2 |
تو همونی که توی موج بلا
دستام واسه تو قایق میکنم اگه موجها تورو از من بگیرن قطره قطره آب میشم دق میکنم + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:1 |
ديونه عشق تو ! دلتنگم ! ديونه(۳)
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
.......................................................
........................ از غم عشق چه می بايد كرد؟ می توان گريه جانسوزی كرد می توان قصه نوشت شعر سرود می توان در غم عشق ماتم داشت به دمی ...ديداری می توان راضی شد با تمنای نگاهی ميتوان تشنه جانبازی شد از غم عشق چه می بايد كرد؟ در خم و پيچ و خم جنگل گيسوی عزيز می توان راه گشود دورادور می توان با او بود ميتوان مست شد از عطر غرور می توان دل خوش كرد به كلامی كه شنيد از دو خط نامه سرد می توان داغ شد و شعله كشيد از جهنم گذری كرد و گذشت به گذرگاه رسيد وز عطش فرياد زد فرياد زد می توان رفت در آن ستاره های چشم او می توان نيست شد و هيچ نديد جز دو نقطه سياه می توان خود را ديد لحظه ای غربت خود را حس كرد ودر آن مرز غريبانه چه شيرين جان داد من نمی دانم هيچ...تو بگو! تشنه ام ...تشنه ترين تشنه ها از عطش می سوزم تو بگو از غم عشق چه می بايد كرد؟؟؟
در آغوشت بميرم
برای چشم خاموشت بمیرم .. کنار چشمه نوشت بمیرم ..
که میخواهم درآغوشت بمیرم..
هنوز عاشق ترينم اي تو تنها باور من.. به غيرض با تو بودن نيست هواي بر سر من. هنوز عطر تو مونده در فضاي خا نه من.. هنوز هم بي قراره اين دل يونه من.فراموشم نکن. توي تنها دليل بودن من به يادم باش فراموشم نکن. من تشنه محبت دلم به اين جداي هرگز نکرده عادت.. .ناکامي از تولد هم راه بخته من بود.. ندارم از تو شکفه اين سرنوشت من بود . فراموشم نکن.توي تنها دليل بودن من فراموشم نکن به ياد من باش.. بي تو حديثه عشق و ديگر باور ندام.جز با تو بودن فکري در سر ندارم.. ميپيچه عطرخاطره در خلوت شبهاي من.. تکرار اسم قشنگت شده عادت لبهاي من.. هنوز عاشق ترينم اي تو تنها باور من.. به غيرض با تو بودن نيست هواي بر سر من. هنوز عطر تو مونده در فضاي خانه من..فراموشم نکن . توي تنها دليل بودن من به ياد من باش ..فراموشم نکن ....////////........................................//////////////// + نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:1 |
![]() ((دستام بگیر دوباره برسونم به نگاهت نگیر از من عشق پاک تا دلم باشه براهت
آسمون آرزوم پر کن از لذت رفتن
دوباره پناه من شو تو روزای خود شکستن
تو چشام بذار دوباره خواب خوب پیچکا رو
توی این شبای غربت آخرین امید من شو
تو واسم قصه ی عشق تفسیرای تازه کردی
شدی خورشید نگاهم تو هجوم تلخ سردی
تو شبام شکسته بودم دلم بدست آوردی
پر کشیدی توی قلبم دلم بدست آوردی
توی راه زنده بودن تو شدی همسفر من
تو شبای خود شکستن همدم چشم تر من
توی مهربون عاشق میدونستی که می خوامت
توی باغچه ی دل من غنچه زد شکوه نامت
حرفای قشنگ ونابت قبله گاه قلب من شد
مهربونی خونه کردوقصه م غم ریشه کن شد
دلم سپرده بودم به گلای یاس خونه ات
سرم گذاشته بودم مهربون بروی شونه ات
مهربون نازنینم تو تموم آرزومی
تو طلوع صبح عشقی بگو که پیشم می مونی
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
به آسونيه يك قصه تو از عشقم گذر كردي دلم يه گوله آتيش تو اونو شعله ور كردي ميون اين همه آدم شدم تنها ترين تنها منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا
واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي نميدونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي
با اينكه دل بريدم من شكسته بال پروازم هنوزم توي اين غربت برات معناي آوازم
اون که یه روزی بی خبر قید همه دنیا رو زد قید تموم خاطرات تموم لحظه ها رو زد ...رفت که رفت اسم منو صدا نکرد...رفت که رفت حتی منو نگاه نکرد
مثل پرنده تو هوا یکباره پر کشید و رفت با همه ی دلدادگی به عشق من خندید و رفت
...رفت که رفت اسم منو صدا نکرد...رفت که رفت حتی منو نگاه نکرد
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد عاشق نگاهش شدم نگاهم کرد شوق هزاران عشق را در نگاهش دیدم ... اما بعدها فهمیدم که
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني
+ نوشته شده توسط صابر رجبی در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت
13:0 |
|
|