چندوقتیست که هر شب به تو می اندیشم
به تو اری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همانوهم همان تصویری
که سراغش را از شعر خودم میگیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیویه فهماندن منظور به هم
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه سنگین سکوت
شبهی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
آه ! ای خواب گرانسنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است
یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه این قدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبه آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشا گه این خیل تماشا شده است
آن الفبلای دبستانی دلخواه تویی
عشق من ! آن شبح شاد شبان گاه تویی
